عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

49

منتخب التواريخ ( فارسى )

ديوان خانهء عالى در عين جاه و جلال بود ، فقير از سفر پنجاب بازگشته روزى به صحبت شيخ ابو الفضل كه هنوز ملازم نشده بود و حاجى سلطان تهانيسرى به ديدن مخدوم الملك رفتيم و ديديم كه دفتر ثالث را در پيش دارد و مىگفت كه ببينيد كه مقتدايان ولايت چه خرابيها در دين كرده‌اند و آن بيت را نمود كه در منقبت واقع شده . نظم : لو انّ المرتضى ابدى محلّه * لصار الناس طرّا سجّدا له كفى فى فضل مولانا عليّ * وقوع الشكّ فيه انّه اللّه به جانب من تيز نگريست و پرسيد كه اين نقل از كجاست ؟ گفتم كه از شرح ديوان امير . گفت شارح ديوان كه قاضى مير حسين ميبدى است نيز متّهم است به رفض . گفتم اين بحث ديگر است و شيخ ابو الفضل و حاجى سلطان دست بر لب نهاده هر زمان اشارت به منع من مىكردند . باز گفتم كه از بعضى ثقات استماع دارم كه دفتر ثالث از مير جمال الدين نيست ، بلكه از پسر ايشان ميرك شاه يا از ديگرى است و لهذا اين عبارت به عبارت دو دفتر سابق نمىماند كه پرشاعرانه است نه محدّثانه ، جواب داد كه باباى من ! در دفتر دوم نيز چيزها يافته‌ام كه دلالت صريح بر بدعت و فساد اعتقاد دارد و حواشى هم نوشته‌ام ، از آن جمله آنكه مصنف نوشته كه امير المومنين در زمانىكه طلحه - رضى الله عنه - پيشتر از همه بيعت به او نموده فرمود كه - يد شلّاء و بيعة شلّاء - دست شل و بيعت شل فى الواقع دستى كه روز احد وقايهء حضرت رسالت‌پناه - صلى الله عليه و آله و سلم - شده و يازده زخم خورده باشد ، امير المومنين على مرتضى آن را شگون بد گيرد كه در شرع ممنوع است ، حاشا و كلّا اين از محالات عادى و اعتقادى است . گفتم ظاهرا افتراقى باشد از تفاؤل تا شگون و شيخ ابو الفضل خفيه دست مرا به‌زور مىماليد و مانع مىآمد . مخدوم پرسيد كه تعريف اين بكنيد كه كيست . از حال من شمّه‌اى گفتند و آن صحبت به خير گذشت و بعد از برآمدن ياران مىگفتند كه امروز خطرى عجيب گذرانيده كه او هيچ متعرّض تو نشده و اگر نه باعث مخلص كه مىبود و در اوايل عهد كه شيخ ابو الفضل را مىديد به تلامذهء خويش مىگفت كه چه خلل كه در دين از اين نخيزد . بيت : چو به طفليش بديدم بنمودم اهل دين را * كه شود بلاى جانها به شما سپردم اين را